خرید بک لینک
اره روزها و ساعت ها همچنان ميگذرن و من همچنان از عشقم دورم...ايكاش ميتونسم به سالها قبل برگردم هيچوقت ازش جدا نميشدم...الان روم نميشه برگردم به سمتش ميترسم از اينكه منو نخواد ميترسم از اينكه باهاش روبرو شم چون من بودم كه ولش كردم من رفتم و ازدواج كردم...گرچه واسه خودم دليل داشتم و خيلي عذابم داده بود ولي حقش نبود اون منو خورد ميكرد و لهم كرده بود ولي اخه اگه منم ازدواج نميكردم سينا هيچوقت با من ازدواج نميكرد اره اينو خوب ميدونم اون منو بازيچه خودش كرده بود پس بهتره خودمو ناراحت نكنم.
روزي كه چشامو بستم و خودمو تسليم همسرم كردم چقدر تلخ بود بعدها چقدر عذاب ميكشيدم ولي عادي شده بود همه چي واسم به محض دعوا گلوله هاي اشكم تو تنهايي جاري ميشد واقعا قلبهامون از هم خيلي دور بود.و اين موضوع كاملا لمس شده بود بينمون.من بازم به خاطر كاغذ مقدسي كه امضا كرديم با همه گندكارياش كنار اومدم ولي اون بعد از خيانتش تازه يه قورتو نيمشم باقي مونده بود و بهم خواست سركوفت بزنه اخه لعنتي تو كه هيچي نميدونستي هنوز چه سركوفتي بارم ميكردي.هرچي بگم باز كم گفتم با تمام وجودم ازش چندشم ميشد ولي بدختو تحمل ميكردم اما اون بيشعور هيچي حاليش نبود،ميتونست با كاراي كوچيك و تعريفاش بين خانوادش و حفظ احترامم زندگيمو ادامه بده ولي خيال ميكرد من اونقدر عاجزم كه جز اون نميتونم به زندگي ادامه بدم واقعا اون وقت از مردها بدم اومد.با اينكه سعي كردم ذهنمو پاك كنم و اينكه با ديدن زندگي هاي خوب اطرافيانم درس بگيرم كه مرد و زنهايي خوب هم هستن و زندگيهاي شاد وجود داره و منم فرصت اينو داره ولي نميدونم يه جورايي انگاري از باطن ....
نميدونم شايدم اون كسي كه منو عاشق خودش كنه اينجا نيست و فاصله اش با من زياده خيلي دوره من بايد برسم بهش...منم خوشبخت ميشم ولي با اينايي كه ميشناسم نه و اينو خوب ميدونم...ولي بايد صبر كنم همه چي خيلي خوب ميشه...

برچسب: دلتنگي,دلتنگي به انگليسي,دلتنگي هاي آدمي را باد,دلتنگي هاي عاشقانه,دلتنگي شعر,دلتنگي براي مادر,دلتنگي مادر,دلتنگي هاي من,دلتنگي غربت, نویسنده: مهسا باقری تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 15:45

صفحه بندی