پريروز با هم كلي چت كرديم من و سيناي من،كلي گريه كردم ولي همش با عشق بود اين همه سال دوري هيچ تاثيري رو عشق ما نداشته ٥ ساله نديدمش.حس فوق العاده عجيبي بود يك لحظه دلم پر كشيد تا برم و ببينمش ولي يه مانعي وجود داره ته مانده اي از حرفهاي اطرافيان كه سينا منو نميتونه خوشبخت كنه.حسم متفاوته امروز موقع امتحان كاملا منگ بودم چندتا سوال رو زوركي جواب دادم و از سالن خارج شدم روي نيمكت نشستم به برگهاي زرد و خشك رو سنگفرش نگاه ميكردم.....جاده ي زندگي گذشته ي من روز ها و شبهايي كه گذشت احساسي كه سعي كردم خاموشش كنم و آينده اي كه ميتونم بسازمش يا بازم داغونش كنم......كدومش؟يه بار هم كه شده واسه خودم بايد زندگي كنم.....يه سوال به ذهنم اومد كه اگه يه سال از عمرم باقي مونده باشه چيكار ميكنم؟جوابش معلوم بود به مامان وبابا ميگم : من خيلي دوستون دارم ولي ميرم شمال ميگن تنهايي نميشه ميگم من عشقم رو ميخوام كمك مالي هم از شما نميخوام فقطواسم دعاي خير كنيد تا حالا به فكر شاد بودن شما بودم ولي الان اين يه سال رو ميخوام به خاطر خودم زندگي كنم،دعام كنيد سينا قبول كنه و باهم بريم.و با سينام ميريم شمال يه كلبه چوبي تو دل جنگل اجاره ميكنيم و يه لباس ساده سفيد و چند تا گل پاپاتيا و ازدواج ميكنيم و زندگيه پر از عشقمونو شروع ميكنيم.اون وقت خانوادم هم اجازه خوشبختيمو بهم ميدن .....
امروز بعد از امتحان به محله قديمي رفتم و كل كوچه پس كوچه هاي پر از خاطراتمون رو مرور ميكردم پر از حس عشق و سرشار از شادي بودم من در اوج عشق بودم شاد بودم ولي يه غم بزرگ هم رو دلم نشست كه خدايا انتخاب خودم يا ترس از خانوادم و دوري از عشقم؟
برچسب:
نویسنده: مهسا باقری